حال این روزای ما
سلام بهترین خانوم عزیز دلم نمیدونی که چه دلبری شدی؟؟ سه ماه و شانزده روزت هست. حسابی جون گرفتی و بزرگ شدی. روز بیست و پنجم آذر که بردمت دکتر شابزاز حسابی تحویلت گرفت و وقتی که وارد اتاقش شدیم تا شما رو دید گفت به به سلام گامبو خانوم. وای من و بابا روده بر شدیم از خنده. وقتی که همه جات و معاینه کرد و اندازه گرفت گفتش که خب معلومه که حسابی توی خونه ی بابا بهت خوش میگذره و دختر بابا هستی و جات خوبه وپیش بابا بمون و حسابی کیف کن. خداییش حالت خیلی خوبه. خوشحالم. خیلی خوش اخلاقی . هر چقدر هم که بوست کنم و فشارت بدم و له ات کنم می خندی و صدات در نمیاد. خیلی از شبها ساعت یازده تا یک بیداری و دست و پا می زنی و آواز می خونی و بعدش ...


